نشنو از نی نشنو از دل چون روایت می کنند
بشنو از من بشنو از شعر چون حکایت می کنند
می نویسد دست من از سر دهر نی نگوید
می نویسد دست من از سر دهر دل نگوید
نی بسوزد دل بپوسد لیک ناستد از نوشتن دست من
او نسوزد او نپوسد اجمعین یاری کنند دست من
در فلک یاری ندارم دل به این عالم نبندم
از ملک یاری بجویم بر فلک مشتی بکوبم
نی بسوزد از جدایی دل بپوسد از گدایی
شعر نسوزد شعر بگوید از فراغ گل سرخی
نی بسوزد مشتی خاکستر بماند از نهادش آن بروید
آن گل سرخ بگوید از فراقش ناله هجران بگوید
آن که شکست دل بود لیک در بهایش آه بود
آه دلیل رویش بود دلیل سرخی گل آن بود
از نفیر نی ناله اس بر بال بادی می رود
همچو دل بر فراز بال بادی می رود
وز خاطر چو مرغی سبک بال می رود آنفیر آن حدیث
شعر من سینه به سینه می رود برزبان آن عزیز و آن حبیب
چیزی که آن نی نگوید دل بگوید
چیزی که آن دل نگوید شعر بگوید
نشنو از نی نشنو ازدل نشنو از شعر بشنو از کتاب عترت
پس در عمل و سخن گو با من تنها فلیعبدواو رب هذالبیت
چه خوش گفت خداوند خرد قل هوالله احد
پس به گوش باش و بگو لم یکن له کفوا نحد
بارها گفته ام من این سخن او بخواند می نویسم شعر او
هر چه در حدیث شعر بود او بگوید من بخوانم شعر او
از نفیر شعر من می تراود اشک سرما
از نهاد سینه ام می نوازد نغمه های غم تنها
من مسافر بهشتم دل به هیچ کسی نبندم
لیک بماند آن شعر تنها پس سخن کوتاه بود والسلام
ر.تها